نام شعر : غمي غمناك
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

پشت كاجستان برف.
برف، یك دسته كلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمی میل به خواب.
شاخ پیچك و رسیدن و حیاط.
من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس.
مینویسم، و فضا.
مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.
یك نفر دلتنگ است.
یك نفر میبافد.
یك نفر میشمرد.
یك نفر میخواند.
زندگی یعنی: یك سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشیها كم نیست: مثلاً این خورشید،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
یك نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز آب، میریزد پایین اسبها مینوشند.
قطرهها در جریان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
"سهراب سپهری"

مطمئن باش که من می دانم
تو چرا عاشق باران بهاری هستی
و چرا با گل سرخ
قصه ها می سازی
همچنین می دانم که چرا همسفری با ماهی
در دل ابی فیروزه ای حوض حیاط
خوب می فهمم که
تو چرا با دگران می خندی
و چگونه به سحر تازگی می بخشی
خوانده ام راز تو را
ز سراشیبی ان گونه خیست با اشک
عشق رسوا تر از انست
که با خاموشی
نشود فهمیدش درنگاه عاشق



بیا به گلشن چشمم٬گذر نما ای اشک
ز شاهراه گلویم٬ سفر نما ای اشک
بیا بیرون ز دلم حال او برایم گو
مرا ز خانة قلبم٬ خبر نما ای اشک
و گر به خلوت تنها نشسته ام٬ بشتاب
به حال بی کسی ام ٬یک نظر نما ای اشک
میان سینه صد پاره ام٬ نه مامن تست
ز محبس دل تنگم٬حذر نما ای اشک
اگر که خواهی مشرف شوی به مامن او
به راه هر قدمش٬ ترک سر نما ای اشک
شفیق و مونس جان منی٬ به دادم رس
بروی ما یک نظر نما ای اشک
شاعر:مریم زبیر عاکفى

پاسی از شب گذشته بود .در کنار پنجره اتاقم به شب پر ستاره می نگریستم .
گویی خدا این قالیچه پر نقش نگار را از هزارن تار و پود بر هم تنیده است
سکوتی زیبا بر عالم شب حکم فرما بود
آرامشی عمیق
مانند شب های قبل شروع به نواختن کرد. آوایش از اعماق دل شب شنیده می شد
آوایی خوش ، ترانه ای آرام ، نجوایی شور انگیز که گویا بر این شب لالایی می خواند
تا شب در زیر پتوی ستاره رنگ خود رخت خواب بر بندد
به ماه خیره شدم و دیدم که همچو شب های قبل
تصویر زیبایش بر بوم سفید رنگ ماه نقاشی شده است.
لبخند همیشگی با نگاهی آغشته به مهر ، محبت ، وفا
نگاه کردم به چهره نازنینش به چشمان معصومش که تقدیر آنها را محکوم کرده بود
به زیبایی تا ابد
بر سرنوشت خود گریستم
که همیشه یاد و خاطره اش با من است و خود او دورتر از فاصله آسمان بر زمین
هر شب چون دلتنگ می شوم به ماه می نگرم تا او را هر چند دور ببینم .
آرامش من است آسایش من است دلیل بودن من است اما بی خبر است
هر شب با نگاهش ترانه ای می خواند بر وجود دردمندم .
با این ترانه دردها آرام می گیرند
غم مسافر جاده بی کسی می شود
تاریکی برده نور
ترانه ای که هیچ کس نمی شنود جز یک سایه . . .
دوستت دارم




اگر تنها ترين تنها ها شوي باز هم خدا هست او جانشين تمام نداشتن هاست
درد انسان متعالي تنهايي است و عشق ...
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
ولیکن تنها بودن نزدیکترین حس زیبای خدا گونه بودن است

دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی

تو آرام باش بگذارمن طوفاني بمانم بدان خود کرده را تدبير نيست
تو آرام باش من مي سوزم روشنايت از من باشد
تو آرام باش من مي ميرم سکوت خلوت لحظه ها رابا مردنم مي سازم
تو آرام باش کنار همه نبودن هايت من مي مانم
تو آرام باش ........
ديگر نه خيال تو نه يک شب باراني
نه احساس لطيف شاعري و نه هيچ چيز ديگر...
قادر به شکستن انجماد احساساتم نخواهد بود.
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيده شب هجران نيامدي شمعمم شكفته بود كه خندد به روي تو افسوس ، اي شكوفه خندان نيامدي زنداني تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از ديچه زندان نيامدي با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز چون سر گذشت عشق به پايان نيامدي شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند افسوس ، اي غزال غز لخوان نيامدي خوان شكر به خون جگر دست مي دهد مهمان من ، چرا به سر خوان نيامدي؟


" dir="ltr" size="22">